قاصدک چشمهاشو بست تا هرجا که باد میخواهد او را ببرد .ساعتها گذشت و باد گاهی کند گاهی تند راه پیمود .قاصدک از باد پرسید تو می خواهی کجا بروی ؟مقصد کجاست ؟
باد : مقصد من مقصد توست پس هر جایی که تو بخواهی .من همیشه از قاصدک هایی که هر لحظه میل به ایستادن و گشت زدن دارند متنفر بوده ام اما میبینم تو فرق داری الان چند ساعتی در راه بوده ای و هنوز میخواهی ادامه بدهی بنظر میرسد مقصد مشخصی را در نظر گرفته ای .
قاصدک با خود فکر کرد"نه من جایی را بلد نیستم و نمی شناسم اما نباید باد متوجه شود پس وانمود میکنم که مقصدم معلوم و مشخص است" به باد گفت : آره من جایی را در نظر دارم اما هنوز نیافته ام .تو ادامه بده اما اگر خسته شدی می ایستیم و استراحت می کنیم .
باد ادامه داد .ساعت ها گذشت و از سرزمین های متفاوتی عبور کردند تا اینکه به کوه های بلند و بلند تر رسیدند و باد خسته و خسته تر .
باد خواست ساعتی را برای استراحت بیاستند تا بتواند ادامه دهد . قاصدک هم قبول کرد .
اما باد پس از گذشت دقایقی قصد ادامه دادن راهی که سخت شده بود را نداشت و تا اینکه قاصدک به خواب رفت از فرصت استفاده کرد و برگشت و او را تنها گذاشت . قاصدک تنها و بی خبر از همه چیز در خوابی خوش ....
|
+| نوشته شده توسط
mishka در پنجشنبه دهم آبان 1386
|