تبليغاتX
Raha Shode
رها شده
 یک لحظه

به چشماش خیره شده بودم و آرزو میکردم کاری به کارم نداشته باشه و آزادم کنه ولی من براش جالب بودم و با خنده منو برانداز میکرد .بلند شد و با احتیاط اینکه کسی مرا نبیند به داخل خونه برد بعد از مدتی گشت زدن منو روی طاقچه گذاشت و از در بیرون رفت .من برای مدتی گیج مانده بودم .یعنی به همین راحتی زندگی من در معرض نابودی است .اگر دوست داشت منو بین انگشتاش له میکرد ؟ نه این ممکن نیست حتماْ راهی رو اشتباه اومده ام . باید فکر کرد ...

|+| نوشته شده توسط mishka در شنبه هشتم تیر 1387  |
 رها شده
ما چون قاصدکی بیش نیستیم رها شده در دنیایی ناشناخته .

از خواب بیدار شد. خود را تنها دید به کناری رفت و آرام و تنها چشم به جلو دوخت معنا دوستی با باد را تازه درک کرد و ماتم زده مانده بود .تنها بدون نیروی باد چه کاری میتوانست بکند.به فکر فرو رفت و در نهایت تصمیم گرفت آرام به یک مسیر قدم نهد و ادامه دهد .به سختی در مسیری افتاد و رفت کوهها دور تا دور او را احاطه کرده بودند .خسته شده بود ایستاد تا نفسی تازه کند ،هوا رو به تاریکی میرفت با خود فکر کرد تا تاریکی کامل به راه ادامه میدهم پس براه افتاد پس از ساعتی رفتن از دور نور چراغهایی را دید و به سمت آن به راه افتاد نرسیده به آن خسته بر زمین افتاد و خوابید.

هوا روشن شده بود و نسیم خنکی به صورتش زد و از خواب بیدار شد به آنچه که در چند قدمی خود دید خیره شد، سگی مشغول غلتیدن روی زمین بود او به آرامی نزدیک شد و با یک حرکت خود را به گوشهای سگ آوایزان کرد تا بتواند راحتر به سفر خود ادامه دهد .سگ با صدایی که از دور شنیده میشد حرکت کرد و خود را به دختربچه ای رسوند که در حال ریختن شیر در یک کاسه بود .دخترک دستی به سر سگ کشید و او را به خوردن شیر دعوت کرد و رفت .سگ پس از خوردن شیر با پارس کردن به سمت خانه ای در آن نزدیکی براه افتاد و نزدیک درب روی نشست و به نگاه کردن اطراف خود مشغول شد .

دخترک با عروسکی در دست پس از مدتی بیرون آمد و در کنار سگ نشست . او پوستی سفید ،چشمهایی به رنگ حنایی و موهایی طلایی رنگ داشت شبیه عروسکی که در دست داشت بود . با عروسک مشغول بازی شد و گاهی شروع به نوازش کردن سگ میکرد که  پس از چند بار نوازش کردن چشمش به من افتاد و با کنجکاوی به سمت من آمد و من را در دستهای خود گذاشت من که ترسیده بودم نمیتوانستم کاری بکنم .  

    

 

|+| نوشته شده توسط mishka در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386  |
 ادامه قاصدک...
قاصدک چشمهاشو بست تا هرجا که باد میخواهد او را ببرد .ساعتها گذشت و باد گاهی کند گاهی تند راه پیمود .قاصدک از باد پرسید تو می خواهی کجا بروی ؟مقصد کجاست ؟

باد : مقصد من مقصد توست پس هر جایی که تو بخواهی .من همیشه از قاصدک هایی که هر لحظه میل به ایستادن و گشت زدن دارند متنفر بوده ام اما میبینم تو فرق داری الان چند ساعتی در راه بوده ای و هنوز میخواهی ادامه بدهی بنظر میرسد مقصد مشخصی را در نظر گرفته ای .

قاصدک با خود فکر کرد"نه من جایی را بلد نیستم و نمی شناسم اما نباید باد متوجه شود پس وانمود میکنم که مقصدم معلوم و مشخص است" به باد گفت : آره من جایی را در نظر دارم اما هنوز نیافته ام .تو ادامه بده اما اگر خسته شدی می ایستیم و استراحت می کنیم .

باد ادامه داد .ساعت ها گذشت و از سرزمین های متفاوتی عبور کردند تا اینکه به کوه های بلند و بلند تر رسیدند و باد خسته و خسته تر .

باد خواست ساعتی را برای استراحت بیاستند تا بتواند ادامه دهد . قاصدک هم قبول کرد .

اما باد پس از گذشت دقایقی قصد ادامه دادن راهی که سخت شده بود را نداشت و تا اینکه قاصدک به خواب رفت از فرصت استفاده کرد و برگشت و او را تنها گذاشت . قاصدک تنها و بی خبر از همه چیز در خوابی خوش  ....

|+| نوشته شده توسط mishka در پنجشنبه دهم آبان 1386  |
 قاصدک

 قاصدك چشمانش را گشود با شادي و شيطنت تاب خورد و مدام ميخنديد . بهش گفتند وقت رفتن است.اگر ميخواهي عمرت تلف نشود بايد با باد دوست شوی شايد شانس داشته باشي و بتواني درطول عمر كوتاه خود زيبايي ها را ببيني و گرنه جز خستگي تجربه اي نخواهي داشت. متعجب شد ، زيبايي زندگي !! كجا بايد پيداش كرد ؟ با باد دوست خواهد شد ؟ و هزاران سئوال ديگه

چرخ زد اما سرجاي خودش بود باز و باز و باز..تا اينكه مصمم و سخت آماده شد و خود را به دست باد سپرد .

 سفر آغاز شد .....

|+| نوشته شده توسط mishka در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386  |
 کاش من یک گل بودم!!

 هر روز خسته بعد از اتمام کار به خونه می اومد .مدتی بود کار جدیدی رو به کاراش اضافه کرده بود .اول به سراغ اون میرفت و مثل بچه ها ناز و نوازش شان میکرد، از گل و عزیزم به آنها کمتر نمی گفت،یکی دیگه هم بود،کنارش می ایستاد و با تعجب و دقت او را نگاه میکرد تا اینکه یک روز برگشت و گفت : ای کاش من هم یه گل بودم !!!!

افسوس که همیشه همینطور بوده .براحتی به بچه ها محبت و ابراز عشق میکنیم اما از بزرگترها دریغ ،وقتی کسی همیشه حضور داشته باید چشماتو خوب بشوری تا اونو ببینی، از گفتن احساس واقعی به همدیگه کوتاهی میکنیم ‌و غافل میشیم، اما وقتی رفت . جای خالی اون آزارت میده و یاد نکرده های زیاد می افتی و اونوقت دیگه ....گل هم جای خالی شو پر نمیکنه .

 

|+| نوشته شده توسط mishka در سه شنبه سوم مهر 1386  |
 و مکعب زندگی

حرکاتش را زیر نظر داشتم کنجکاو بودم چه کاری میخواهد بکند به کجا میرود؟ او به اطراف نگاه کرد خود را در جاده ی صاف و سفید رنگ می دید ،اطراف جاده را فضای آبی رنگی پر کرده بود .باید از این راه میرفت انتخابی نبود پس به راه افتاد . بدون تردید .رفت و رفت تا اینکه به چهار راهی رسید حالا باید انتخاب میکرد .کدام راه او را به مقصد میرساند. ایستاده بود و فکر میکرد . سمت چپ ،راست یا مستقیم ؟ فکر کرد،راستی بهتر از چپ بودن است ،به راه راست رفتن آرزوی همه است پس راه سمت راست را انتخاب کرد و دوباره به راه افتاد به پستی و بلندی های راه عادت کرده بود و عبور میکرد هیچ چیز او را به برگشتن دعوت نمیکرد رفت و رفت تا اینکه به چهار راه بعدی رسید با همان فکر و استدلال مسیر سمت راست خود را انتخاب و براهش ادامه داد . برای رفع خستگی می ایستاد به اطراف نگاه میکرد و ادامه میداد پس از مدتی به چهار راه سوم و چهارم رسید هر بار سمت راست خود را انتخاب و ادامه میداد . پس از طی مسافتی از راه دیگه غریبه نبود راه را میشناخت او قبلاً از آنجا رد شده بود . ادامه داد تا به چهار راه رسید .فکر کرد چیزی فرق کرده ؟ مقصد کجاست ؟ بله او پس از دقت بیشتر فهمید این راه رفته او را به جای اولش رسانده .جای پاهای خود را میشناخت او دور خود چرخیده بود و به چها راه اول رسیده بود . خستگی راه رفته ، زمان هدر داده شده نا امیدش کرد بی برنامه و عصبانی به هر طرف میرفت و برمی گشت گیج شده بود خسته ماند و بی حرکت شاید خوابش برد ......

کنجکاوتر از قبل بودم پس منتظر ماندم تا شاهد تصمیم و انتخاب بعدی او باشم . پس از مدتی طولانی در جای اول خود قرار گرفت و با انرژی و تجربه بیشتر در چهار راه زندگی خود این بار جاده مستقیم و رو در روی خود را انتخاب  و ادامه داد احساس زنده ماندن و بودن، انرژی ادامه دادن و رسیدن به مقصد را در وجودش زنده کرده بود .هر چه جلوتر میرفت مانعی بزرگ چون دیواری را در انتهای راه می دید. وقتی به انتها رسید دیواری بلند را در جلوی خود دید . فکر کرد یا باید از دیوار بالا میرفت یا دور دیوار را برای یافتن راهی جستجو می کرد با خستگی و حرکات کندتر به رفتن در کنار دیوار ادامه داد هر بار که به انتهای دیوارمیرسید ضلعی دیگر از دیوار شروع میشد گوشه دیوار استراحت میکرد و ادامه میداد قدم هایش کوتاه و آرومتر شده بود اما میدانست ایستادن و درجا زدن یعنی مرگ را دعوت کردن پس به رفتن ادامه داد پس از رد کردن دو تا از گوشه های دیوار انعکاس نوری را در جلوتر از خود میدید قدم ها تندتر و بلندتر میشد بله به سمت نور در حرکت بود و روزنه ای نورانی را با بالا رفتن از دیواره ای کوتاه در برابر خود دید .به اطراف نگاه کرد این بار خود را در فضایی متفاوت و بزرگ می دید از سطح آبی رنگ دیگر خبری نبود او موجودات بزرگی را میدید که در این فضا در حرکت هستند . وقتی برگشت تا پشت سر خود را ببیند متوجه شد یکی از آنها بدون توجه به سمت او در حرکت است او با سرعت خود را به کناری کشید و پنهان شد .آرام آرام به سوی نوری که می تابید حرکت کرد از موانع زیادی گذشت برای رسیدن به مقصد خستگی را فراموش کرده بود بالاخره به انتهای مسیر رسید او خود را به پشت شیشه ای رسانده بود که آنطرف شاید مقصد نهایی او بود حالا باید منتظر بود شاید نه حتماً این پنجره باز خواهد شد و من بیرون میروم من به مقصد به هدفم  نزدیک شده ام آن را در چند قدمی خود می بینم پس من هستم زنده و امیدوار ....     

من تلاش مورچه را از ورودی در به هال و آشپزخانه دنبال کرده بودم حسرت چون او بودن در وجودم موج میزد ای کاش من هم توان او را داشتم .تصمیم گرفتم به او پاداشی بدهم پس پنجره را باز کردم او را روی دستم گذاشتم و درکنار دوستانش در بالکن رها کردم او با سرعت زیاد و ترس از من به راهش ادامه داد ........

|+| نوشته شده توسط mishka در چهارشنبه بیست و یکم شهریور 1386  |
 rihanna ft. jay-z----------umbrella
این هم اهنگه rihanna به همراهه jay-z به اسمه umbrella که اهنگه قشنگیه.

حتما دانلود کنید!

با کیفیت بالا(۱۹۲)

دانلود

|+| نوشته شده توسط mishka در سه شنبه بیستم شهریور 1386  |
 timberland ft.keri hilson--------the way i are
اهنگی از timberland و keri hilson به اسمه the way i are رو براتون گذاشتم.

امیدوارم لذت ببرید!

دانلود با کیفیت ۱۲۸

دانلود

|+| نوشته شده توسط mishka در سه شنبه بیستم شهریور 1386  |
 پاییز در راه است!
چیزی به شروع مدرسه ها نمانده و من در برابر خود حجمی از کارهای مختلف میبینم . از ساعت ۹ به همراه مامان و بابا به دنبال کارهای ثبت نام مدرسه از خونه بیرون اومدیم و از واریزی پول به حساب مدرسه و ثبت نام سرویس و تحویل مدارک پاسپورت و تا رفتن به آزمایشگاه جهت چک آپ سالانه شروع شد . حدود ساعت ۱۲ خسته و تشنه پس از انجام آزمایش تصمیم گرفتیم به جاجرود محل کار پدرم برویم و نهار را ماهی قزل آلا بخوریم .در مسیر به آهنگی که پخش میشد گوش میکردم و حرفهای آنها را نمی شنیدم .مسیر پر از ماشینهای بزرگ که همیشه از آنها بدم می آید بود بعضی ویراژ میدادند و بی ملاحظه از کنار ما رد میشدند.ترتیب کارهای مانده را در ذهنم برنامه ریزی میکردم خیلی گرمم شده بود و پام تیر میکشید با صدای بوق ماشینی که پشت سر ما بود به خود آمدم مرتباْ بوق میزد و ما را گیج کرده بود .چه چیزی  میخواست ؟مامان منو محکم گرفته بود که به من آسیبی نرسه و مرتب تکونم میداد واقعاْ این مامانا چرا اینقدر ترسو هستن هنوز که اتفاقی نیافتاده .وا چرا منو صدا میکنه مگه من دستمو رو بوق گذاشتم من که مقصر نیستم .بالاخره عصبانی شدم و فریاد کشیدم به من چه ؟ منو ول کن و به بابا بگو ماشینو نگه داره .شاید طرف آشنا باشه و با شما کاری داشته باشه .

مامان متعجب از فریاد من با لبخند گفت عزیزم پاشو دیر میشه تو صدای زنگو نمی شنوی ؟به کارهامون نمیرسیم ها.

باشه مامان .راستی میشه اول بریم ماهی بخوریم ؟ 

|+| نوشته شده توسط mishka در یکشنبه هجدهم شهریور 1386  |
 مرگ و زندگی
مرگ از زندگي پرسيد : آن چيست كه باعث ميشه تو شيرين و من تلخ جلوه كنم؟

زندگي لبخندي زد و گفت : دروغ هايي كه در من نهفته است و حقيقت هايي كه در تو وجود دارد...

(نظر شما چیه)

|+| نوشته شده توسط mishka در شنبه هفدهم شهریور 1386  |
 
 
بالا